عشق و تقدیر- قسمت هشتم و آخر
سلام
یک دو سه! یک دو سه امتحان میشه!! بـــــــــــــــــلـــــــــــــــــه! شما صدای رسای دیناخانومی را از بلندگوی ای دی اس ال می شنوید! ( اصطلاحش درسته؟!؟!؟! )
آخ جان بعد عمری ما هم ای دی اس ال دار شدیم! همین جا، جا داره از خودم که خم شدم بند کفش پسرک را ببندم و آگهی خاکیشو روی زمین دیدم و خیلی شیک برش داشتم و از جناب همسر که سریع رفت اقدام کرد و ما را به این آرزوی دیرین رسانید کمال تشکر را بماییم!
حالا ادامه داستان:
چیزی در دل پویا فرو ریخت. آرزو نگاهی کم جان به مادر پویا انداخت. آه خدا برای امروز بس بود. دیگر تحمل نداشت این دو زن دیگ خاطرات گذشته اش را با این شدت به هم بزنند. ولی شاید موضوع مربوط به او نمی شد. نمی دانست چرا ته دلش با بدجنسی می خواهد در گذشته پویا هم کمی نقاط مبهم وجود داشته باشد. شاید از ترسش بود. از این که بعد از این همه تغییر در گذشته اش پویا دیگر مثل سابق او را دوست نداشته باشد. هرچه که بود ور مهربان دلش به او نهیب می زد خیلی بدجنس شده است که چنین فکری می کند.
صدای نامطمئن و مضطرب پویا او را از این افکار خارج ساخت.
- یعنی چی مامان؟ یعنی بازم هست؟ مگه چه اتفاقاتی تو گذشته افتاده؟ شماباز چی را از ما پنهون کردید؟
مادر پویا سر به زیر انداخت و من من کنان گفت:
- خوب عزیزم پویا من بعد از ناپدید شدن مهین و خانواده اش هیچ وقت فکر نمی کردم این چیزی که الان می خواهم براتون بگم روزی مهم بشه ولی الان مهم شده و باید بدونید.
بعد رو کرد به دوستش و پرسید:
- مهین من بگم یا تو میگی؟
مهین خانم در حالی که دست دخترش را هنوز در دستانش گرفته بود. به علامت نفی سر تکان داد. گویی گفتن تیتروار تمام رنجی که طی سالیان گذشته به او رفته، بدون صحبت از عمق دردش تمام توان او را تحلیل برده بود.
- نه خودت زحمتشو بکش من دیگه نمی تونم امروز خبر بد بدهم...
- خبر بد؟؟ یعنی چی؟
این صدای پویا بود. خدا این دو زن چه می خواستند با ان ها بکنند؟ قلبش به شدت خودش را به در و دیوار سینه اش می کوبید. چه روز نحسی شده بود روزی که قرار بود شیرین ترین خاطره ها را برایشان رقم بزند.
پویا با نگرانی نگاهش را از مادر آرزو برگرفت و به مادر خودش دوخت.
- مامان چی می خواهید بگید؟ مردم به خدا! یعنی چی خبر بد؟
مادر پویا لب گزید.
- نه عزیزم خبر بدی نیست. بستگی داره از چه جنبه ای بهش نگاه کنی...
- بگو مردم دیگه! بگو و خلاصمون کن...
- از کجا بگم؟؟؟
- بگو فقط بگو... مرگ یک بار شیون هم یک بار... این جوری داریم زجرکش میشیم...
مادر پویا بعد از کمی سکوت لب به سخن گشود:
- خوب عزیزم بعد از اتفاقاتی که برای مهین افتاد من تقریبا هر روز به دیدن خودش و دختر کوچولوش می رفتم. بچه زود به دنیا امده بود و خیلی ضعیف بود. مهین هم به خاطر ضربه ای که خورده بود و هم به خاطر زایمان سخت و زودرسش خیلی افسرده و غمگین بود. اینه که نتونست به دخترش خوب برسه و شیرش بده. بچه سیر نمی شد و مدام گریه می کرد و خوب شیر خشک هام بهش نمی ساخت و مدام دل درد داشت. شیر خشک های قدیم که مثل الان خوب نبود که... خوب اون موقع تو یک سالت بود و من هنوز شیر داشتم و خوب... خوب... این جوری شد که من به پیشنهاد مادر مهین قبول کردم که به بچه اش ...
پویا تا آخر خط را رفت. با ناباوری گفت:
- نمی خواهید بگید که من و آرزو خواهر و برادر شیری هستیم که...
مادر پویا نگاهی به پسرش کرد و آروم سر تکان داد.
پویا کف دستش را به روی پیشانی زد و بعد موهایش را چنگ زد. باورش نمی شد. نه! نه!
- نه! نه! دروغ میگید! بسه آخه چرا؟! چرا با من و آرزو بازی می کنید...
پویا نگاهی به آرزو کرد. آرزو هنوز از شک حقیقت اول در نیامده بود که این ضربه آخری را خورده بود. بدتر از ان روز را در تمام عمرش تجربه نکرده بود. هم تغییر کرده بود و هم آینده اش را از دست داده بود. مات به نقطه ای نامعلوم در روبه رویش خیره شده بود و بی صدا اشک می ریخت. و فقط این پویا بود که با عصبانیت صدایش را بالا برده بود و فریاد می زد.
- چرا دارید بهمون دروغ میگید؟ آخه چرا؟؟؟
مادر آرزو کمی تحمل کرد تا کمی از خشم پویا کاسته شود.
- پویا جان آخه چرا باید بهت دروغ بگیم؟ برای چی؟ آخه کی از تو، پسر بهترین دوستم برای دامادی من مناسب تر؟ اگه این مسئله نبود مطمئن باش ما حتما با وصلت شما موافقت می کردیم ولی خوب... خوب ما 20 سال پیش فکر نمی کردیم در آینده شما همو این جوری ببینید و عاشق هم بشید که...
پویا فریاد زد.
- بسه دیگه! بس کنید... بسه! تو را خدا بسه...
و بعد سریع بلند شد و نگاهی از روی حسرت به آرزو کرد و سپس بدون خداحافظی آن ها را ترک کرد و از هتل خارج شد.
****
4 ماه بعد.
پویا نفس عمیقی کشید و نگاهی به درختان سر به فلک کشیده کنار جاده انداخت. آخرین باری که این جا بود روزی بود که آرزو تصمیم گرفت پرده از عشقشان بردارند و موضوع را برای خانواده هایشان علنی کنند. آخرین روزی که اجازه عاشق آرزو بودن را داشت. آخرین روزی که واقعا و از ته دل خوشحال بود و به آینده امید داشت...
آه خدا! چه قدر آن روز همه جا سبز و جوان و تازه بود. روح زندگی داشت مثل دل من... و چه قدر امروز همه جا سرد و پاییزی و گرفته است، باز مثل دل من...
چشم هاشو بست و باز نفس عمیقی کشید. احساس کرد زیر پلک هاش گرم شده اند. آه چه دل نازک شده است! مرد و اشک؟!
صدای آرزو او را به خودش آورد.
- سلام پویا
قبل از این که برگردد و جواب سلامش را بدهد سریع اشک هایش را پاک کرد.
- سلام آرزو. خوبی؟
- ممنون. باز دیر کردم؟
- نه من زود آمدم. دلم می خواست قبل از اومدنت یک کم تنها باشم.
بعد با اشاره دست آرزو را به قدم زدن دعوت کرد.
- می خواهی کمی قدم بزنیم؟
آرزو به نشانه تایید سر تکان داد.
مدتی در سکوت در کنار هم قدم زدند. در انتها پویا سکوت را شکست.
- آخرین باری که با هم این جا بودیم را یادته؟
- ایهیم
-گفتی به خانواده هامون بگیم؟
- آره!
- کاش نگفته بودیم...
آرزو نگاه سرزنش آمیزی کرد.
- پویا فکر می کنی تو نفس قضیه فرقی می کرد؟ بالاخره چی؟
- نه می دونم. صرفا یک آرزو بود. یک آرزوی محال مثل خود تو ...
آرزو ایستاد و به چهره پویا خیره شد. چشم های بی فروغ پویا دلش را پاره پاره کرد. می دانست عزیزترین مردش چه می کشد. حس هایش اشنا بود. تمام رنجی که خودش بعد از آن روز کذایی تجربه کرده بود.
- پویا... من...من
- نه چیزی نمی خواد بگی...
بعد در چشم های آرزو خیره شد. چشم هایی که یک روز عاشقش کرده بودند. چشم هایی که وقتی لبخند می زدند، وقتی عاشق می شدند، وقتی مهربان می شدند، زیباترین جلوه خداوندی روی زمین می شدند... و حالا از اولین روز دیدارشان هم دور از دسترس تر به نظر می رسید.
- آرزو می خوام برم.
- چی؟ کجا؟ منظورت چیه؟
- از این شهر... دیگه طاقت دیدنت را ندارم...
آرزو بغض کرد.
- از من فرار می کنی؟
- نه از عشقم، از خاطراتم، از احساساتم فرار می کنم.
- چرا؟
- خدایا... آرزو من نمی تونم هر روز تو رو تو دانشگاه، تو مهمونی ها و... ببینم و نشکنم. ببین نه می تونم بگم نیایی دانشگاه و یا خودم نیام و نه می تونم مامان هامون که بعد 20 سال به هم رسیدند را از دیدن هم منع کنم... مجبورم خودم برم...
- آخه کجا؟
- نمی دونم. هرجا که برای ارشد قبول بشم. مهم نیست شهرش کجا باشه فقط این جا نباشه. حتی مهم نیست روزانه باشه یا شبانه...
- پویا عجله نکن... زندگیتو آینده ات را این جوری خراب نکن...
بعد بغضش شکست.
- اگه دیدن من این قدر برات سخته من میرم. نمی دونم انتقالی... مهمانی، چیزی می گیرم و میرم...
بغض سنگین پویا هم شکست و اشک های مردانه اش جاری شد.
- نه این انتخاب منه... مدت هاست دارم روش فکر می کنم. این جا، خاطرات این جا داره بدجوری آزارم میده... باید برم.
بعد بی صدا هر دو اشک ریختند.
- آرزو می تونم ازت یک خواهشی بکنم؟
- چی؟
- می تونم... می تونم برای اولین و آخرین بار بغلت کنم؟؟؟؟
آرزو با چشمانی اشک بار به پویا نگاهی کرد و سر را به نشانه موافقت تکان داد.
پویا ابتدا با احتیاط و سپس محکم دختری که دختر رویاهایش بود را در آغوش کشید. یک لحظه بدنش از تماس با بدن دختری که در حسرت در آغوش کشیدنش می سوخت، گر گرفت. احساس کرد ضربان قلبش بیشتر و بیشتر می شود. ولی وقتی به خاطر آورد نمی تواند بیشتر از این به این احساسش میدان بدهد وجودش یخ زد.
آرزو سر روی سینه پویا گذاشته بود و اشک می ریخت. کم کم گریه اش اوج گرفت و به هق هق تبدیل شد. پویا با محبت دست روی سر اولین عشقش گذاشت. خودش خوب می دانست جنس احساسش، این آغوش، این نوازش از جنس محبت خواهر و برادری نیست. ولی چه اشکالی دارد؟ بگذار یک بار حتی یک بار هم که شده باز به عقب برگردند. باز به احساساتشان مجال خودنمایی بدهند.
پویا به آرامی زیر لب زمزمه کرد.
- فکر کنم این جدایی و دوری برای هر دوی ما بهتر باشه. آرزو من نمی تونم تو را ببینم و داغون نشم. نمی تونم، هیچ وقت نمی تونم به چشم خواهرم بهت نگاه کنم. تو عشق منی نه خواهرم. نمی تونم... باید برم... نمی تونم یک روزی خبر ازدواجتو بشنوم... نمی تونم بیام مراسم عروسیتو تو رو کنار یکی دیگه ببینم... ببینم زنی که قرار بود تو رویاهام با لباس سفید کنار من ایستاده باشه و به من بله بگه و من حلقه دستش کنم کنار یکی دیگه است و به یک غریبه بله میگه... حتی نمی خواهم بهم بگی... حتی اگه یک روز عاشق یکی دیگه شدی...
- چی میگی؟... محاله... پویا محاله...
- ولی مطمئنم یک روز ازدواج می کنی... منم نمی تونم بعد تو کسی دیگه را دوست داشته باشم ولی شاید روزی مجبور بشم ازدواج کنم...شاید خودخواهی باشه ولی نمی خواهم اون روز هم تو بیایی... نمی خواهم وقتی یک زن دیگه با امید بهم بله میگه همش تو جلوی چشم هام باشی... آرزو خیلی سخته... خیلی...
- می دونم... می دونم... برای منم خیلی سخته...
- ولی باید برم...
بعد دست برد زیر چانه ظریف آرزو و صورتش را بالا گرفت. چشم هایش حتی وقتی قرمز و اشک آلود هم بودند، زیبا به نظر می رسیدند.
- آرزو می خوام بدونی دوستت دارم و همیشه دوستت خواهم داشت...
- منم تا ابد دوستت دارم...
- می خواهم بدونی حتی اگه گناه هم باشه این محبت و عشقم هیچ وقت خواهر و برادری نیست... هیچ وقت...
اشک باز به چشم های آرزو هجوم آورد و نتوانست چیزی در جواب پویا بگوید.
پویا با دستپاچگی خم شد و خیلی سریع گونه آرزو را بوسید.
و بعد با سرعت، بدون گفتن کلمه دیگری از آرزو جدا شد و رفت.
و آرزو در آن جاده پوشیده از برگ های زرد و سرخ پاییزی، تا جایی که می توانست ایستاد و دور شدن مرد محبوبش را نظاره کرد.
پایان.
پیوست 1: خوب این داستان می تونست بازم ادامه داشته باشه. نه بابا نمی خواستم هنریش کنم و کلیشه ای و بعد بچه هاشون عاشق هم بشند! مسخره است... ولی دیگه ادامه ندادم چون دلم برای روال همیشگی وبلاگم تنگولیده بود.
پیوست 2: اون وبم به روزه!!!! درباره ریمل!!!!!
پیوست 3: اگه خدا بخواد، ان شاا... داریم چهارشنبه عصر میریم اصفهان. دلمون خیلی خیلی تنگ شده بود. این تعطیلات خیلی ها فکر کنم برند مرخصی و تفریح و فکر کنم خیلی از وبلاگ ها برند مرخصی! یکیش هم وبلاگ ما!
پیوست 4: هان کی گفته پیوست های من همش شده آه و ناله؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟
پیوست 5: در راستای همت عالیم تصمیم گرفتم دیروز صبح تنهایی خودم برم یک پاساژ نزدیک خونه مون! وقتی رسیدم دیدم بسته است! سئوال کردم یک نیم ساعت بعدش باز می کردند! منم تو سرما نمی تونستم نیم ساعت را تحمل کنم دست از پا درازتر برگشتم خونه!!!!!! ما تنهایی هم نمی تونیم به این آرزومون جامه عمل بپوشونیم!!!
پیوست 6: ای دی اس ال را عشق است!!!!!!!! ای جاااااااااااااااان!
پیوست 7: بترکه چشم حسود! فوت! فوت!!!!! ( این اسفند بود برای ای دی جونم دود کردم کسی چشمش نکنه فردا سکته کنه یک دفعه!!!!!! )
پیوست 8: جان شما حال بازخوانی ندارم 6 صفحه است! خودتون به بزرگی خودتون غلط های املایی را ببخشید!
پیوست 9: دوستتون دارم زیاااااااااد!
پیوست 10: چرا می زنی؟ رفتم دیگه بابا!

