باغچه کوچک ما

عشق و تقدیر- قسمت هشتم و آخر

سلام

یک دو سه! یک دو سه امتحان میشه!! بـــــــــــــــــلـــــــــــــــــه! شما صدای رسای دیناخانومی را از بلندگوی ای دی اس ال می شنوید! ( اصطلاحش درسته؟!؟!؟! )

آخ جان بعد عمری ما هم ای دی اس ال دار شدیم! همین جا، جا داره از خودم که خم شدم بند کفش پسرک را ببندم و آگهی خاکیشو روی زمین دیدم و خیلی شیک برش داشتم و از جناب همسر که سریع رفت اقدام کرد و ما را به این آرزوی دیرین رسانید کمال تشکر را بماییم!

حالا ادامه داستان:

چیزی در دل پویا فرو ریخت. آرزو نگاهی کم جان به مادر پویا انداخت. آه خدا برای امروز بس بود. دیگر تحمل نداشت این دو زن دیگ خاطرات گذشته اش را با این شدت به هم بزنند. ولی شاید موضوع مربوط به او نمی شد. نمی دانست چرا ته دلش با بدجنسی می خواهد در گذشته پویا هم کمی نقاط مبهم وجود داشته باشد. شاید از ترسش بود. از این که بعد از این همه تغییر در گذشته اش پویا دیگر مثل سابق او را دوست نداشته باشد. هرچه که بود ور مهربان دلش به او نهیب می زد خیلی بدجنس شده است که چنین فکری می کند.

صدای نامطمئن و مضطرب پویا او را از این افکار خارج ساخت.

- یعنی چی مامان؟ یعنی بازم هست؟ مگه چه اتفاقاتی تو گذشته افتاده؟ شماباز چی را از ما پنهون کردید؟

مادر پویا سر به زیر انداخت و من من کنان گفت:

- خوب عزیزم پویا من بعد از ناپدید شدن مهین و خانواده اش هیچ وقت فکر نمی کردم این چیزی که الان می خواهم براتون بگم روزی مهم بشه ولی الان مهم شده و باید بدونید.

بعد رو کرد به دوستش و پرسید:

- مهین من بگم یا تو میگی؟

مهین خانم در حالی که دست دخترش را هنوز در دستانش گرفته بود. به علامت نفی سر تکان داد. گویی گفتن تیتروار تمام رنجی که طی سالیان گذشته به او رفته، بدون صحبت از عمق دردش تمام توان او را تحلیل برده بود.

- نه خودت زحمتشو بکش من دیگه نمی تونم امروز خبر بد بدهم...

- خبر بد؟؟ یعنی چی؟

این صدای پویا بود. خدا این دو زن چه می خواستند با ان ها بکنند؟ قلبش به شدت خودش را به در و دیوار سینه اش می کوبید. چه روز نحسی شده بود روزی که قرار بود شیرین ترین خاطره ها را برایشان رقم بزند.

پویا با نگرانی نگاهش را از مادر آرزو برگرفت و به مادر خودش دوخت.

- مامان چی می خواهید بگید؟ مردم به خدا! یعنی چی خبر بد؟

مادر پویا لب گزید.

- نه عزیزم خبر بدی نیست. بستگی داره از چه جنبه ای بهش نگاه کنی...

- بگو مردم دیگه! بگو و خلاصمون کن...

- از کجا بگم؟؟؟

- بگو فقط بگو... مرگ یک بار شیون هم یک بار... این جوری داریم زجرکش میشیم...

مادر پویا بعد از کمی سکوت لب به سخن گشود:

- خوب عزیزم بعد از اتفاقاتی که برای مهین افتاد من تقریبا هر روز به دیدن خودش و دختر کوچولوش می رفتم. بچه زود به دنیا امده بود و خیلی ضعیف بود. مهین هم به خاطر ضربه ای که خورده بود و هم به خاطر زایمان سخت و زودرسش خیلی افسرده و غمگین بود. اینه که نتونست به دخترش خوب برسه و شیرش بده. بچه سیر نمی شد و مدام گریه می کرد و خوب شیر خشک هام بهش نمی ساخت و مدام دل درد داشت. شیر خشک های قدیم که مثل الان خوب نبود که... خوب اون موقع تو یک سالت بود و من هنوز شیر داشتم و خوب... خوب... این جوری شد که من به پیشنهاد مادر مهین قبول کردم که به بچه اش ...

پویا تا آخر خط را رفت. با ناباوری گفت:

- نمی خواهید بگید که من و آرزو خواهر و برادر شیری هستیم که...

مادر پویا نگاهی به پسرش کرد و آروم سر تکان داد.

پویا کف دستش را به روی پیشانی زد و بعد موهایش را چنگ زد. باورش نمی شد. نه! نه!

- نه! نه! دروغ میگید! بسه آخه چرا؟! چرا با من و آرزو بازی می کنید...

پویا نگاهی به آرزو کرد. آرزو هنوز از شک حقیقت اول در نیامده بود که این ضربه آخری را خورده بود. بدتر از ان روز را در تمام عمرش تجربه نکرده بود. هم تغییر کرده بود و هم آینده اش را از دست داده بود. مات به نقطه ای نامعلوم در روبه رویش خیره شده بود و بی صدا اشک می ریخت. و فقط این پویا بود که با عصبانیت صدایش را بالا برده بود و فریاد می زد.

- چرا دارید بهمون دروغ میگید؟ آخه چرا؟؟؟

مادر آرزو کمی تحمل کرد تا کمی از خشم پویا کاسته شود.

- پویا جان آخه چرا باید بهت دروغ بگیم؟ برای چی؟ آخه کی از تو، پسر بهترین دوستم برای دامادی من مناسب تر؟ اگه این مسئله نبود مطمئن باش ما حتما با وصلت شما موافقت می کردیم ولی خوب... خوب ما 20 سال پیش فکر نمی کردیم در آینده شما همو این جوری ببینید و عاشق هم بشید که...

پویا فریاد زد.

- بسه دیگه! بس کنید... بسه! تو را خدا بسه...

و بعد سریع بلند شد و نگاهی از روی حسرت به آرزو کرد و سپس بدون خداحافظی آن ها را ترک کرد و از هتل خارج شد.

****

4 ماه بعد.

پویا نفس عمیقی کشید و نگاهی به درختان سر به فلک کشیده کنار جاده انداخت. آخرین باری که این جا بود روزی بود که آرزو تصمیم گرفت پرده از عشقشان بردارند و موضوع را برای خانواده هایشان علنی کنند. آخرین روزی که اجازه عاشق آرزو بودن را داشت. آخرین روزی که واقعا و از ته دل خوشحال بود و به آینده امید داشت...

آه خدا! چه قدر آن روز همه جا سبز و جوان و تازه بود. روح زندگی داشت مثل دل من... و چه قدر امروز همه جا سرد و پاییزی و گرفته است، باز مثل دل من...

چشم هاشو بست و باز نفس عمیقی کشید. احساس کرد زیر پلک هاش گرم شده اند. آه چه دل نازک شده است! مرد و اشک؟!

صدای آرزو او را به خودش آورد.

- سلام پویا

قبل از این که برگردد و جواب سلامش را بدهد سریع اشک هایش را پاک کرد.

- سلام آرزو. خوبی؟

- ممنون. باز دیر کردم؟

- نه من زود آمدم. دلم می خواست قبل از اومدنت یک کم تنها باشم.

بعد با اشاره دست آرزو را به قدم زدن دعوت کرد.

- می خواهی کمی قدم بزنیم؟

آرزو به نشانه تایید سر تکان داد.

مدتی در سکوت در کنار هم قدم زدند. در انتها پویا سکوت را شکست.

- آخرین باری که با هم این جا بودیم را یادته؟

- ایهیم

-گفتی به خانواده هامون بگیم؟

- آره!

- کاش نگفته بودیم...

آرزو نگاه سرزنش آمیزی کرد.

- پویا فکر می کنی تو نفس قضیه فرقی می کرد؟ بالاخره چی؟

- نه می دونم. صرفا یک آرزو بود. یک آرزوی محال مثل خود تو ...

آرزو ایستاد و به چهره پویا خیره شد. چشم های بی فروغ پویا دلش را پاره پاره کرد. می دانست عزیزترین مردش چه می کشد. حس هایش اشنا بود. تمام رنجی که خودش بعد از آن روز کذایی تجربه کرده بود.

- پویا... من...من

- نه چیزی نمی خواد بگی...

بعد در چشم های آرزو خیره شد. چشم هایی که یک روز عاشقش کرده بودند. چشم هایی که وقتی لبخند می زدند، وقتی عاشق می شدند، وقتی مهربان می شدند، زیباترین جلوه خداوندی روی زمین می شدند... و حالا از اولین روز دیدارشان هم دور از دسترس تر به نظر می رسید.

- آرزو می خوام برم.

- چی؟ کجا؟ منظورت چیه؟

- از این شهر... دیگه طاقت دیدنت را ندارم...

آرزو بغض کرد.

- از من فرار می کنی؟

- نه از عشقم، از خاطراتم، از احساساتم فرار می کنم.

- چرا؟

- خدایا... آرزو من نمی تونم هر روز تو رو تو دانشگاه، تو مهمونی ها و... ببینم و نشکنم. ببین نه می تونم بگم نیایی دانشگاه و یا خودم نیام و نه می تونم مامان هامون که بعد 20 سال به هم رسیدند را از دیدن هم منع کنم... مجبورم خودم برم...

- آخه کجا؟

- نمی دونم. هرجا که برای ارشد قبول بشم. مهم نیست شهرش کجا باشه فقط این جا نباشه. حتی مهم نیست روزانه باشه یا شبانه...

- پویا عجله نکن... زندگیتو آینده ات را این جوری خراب نکن...

بعد بغضش شکست.

- اگه دیدن من این قدر برات سخته من میرم. نمی دونم انتقالی... مهمانی، چیزی می گیرم و میرم...

بغض سنگین پویا هم شکست و اشک های مردانه اش جاری شد.

- نه این انتخاب منه... مدت هاست دارم روش فکر می کنم. این جا، خاطرات این جا داره بدجوری آزارم میده... باید برم.

بعد بی صدا هر دو اشک ریختند.

- آرزو می تونم ازت یک خواهشی بکنم؟

- چی؟

- می تونم... می تونم برای اولین و آخرین بار بغلت کنم؟؟؟؟

آرزو با چشمانی اشک بار به پویا نگاهی کرد و سر را به نشانه موافقت تکان داد.

پویا ابتدا با احتیاط و سپس محکم دختری که دختر رویاهایش بود را در آغوش کشید. یک لحظه بدنش از تماس با بدن دختری که در حسرت در آغوش کشیدنش می سوخت، گر گرفت. احساس کرد ضربان قلبش بیشتر و بیشتر می شود. ولی وقتی به خاطر آورد نمی تواند بیشتر از این به این احساسش میدان بدهد وجودش یخ زد.

آرزو سر روی سینه پویا گذاشته بود و اشک می ریخت. کم کم گریه اش اوج گرفت و به هق هق تبدیل شد. پویا با محبت دست روی سر اولین عشقش گذاشت. خودش خوب می دانست جنس احساسش، این آغوش، این نوازش از جنس محبت خواهر و برادری نیست. ولی چه اشکالی دارد؟ بگذار یک بار حتی یک بار هم که شده باز به عقب برگردند. باز به احساساتشان مجال خودنمایی بدهند.

پویا به آرامی زیر لب زمزمه کرد.

- فکر کنم این جدایی و دوری برای هر دوی ما بهتر باشه. آرزو من نمی تونم تو را ببینم و داغون نشم. نمی تونم، هیچ وقت نمی تونم به چشم خواهرم بهت نگاه کنم. تو عشق منی نه خواهرم. نمی تونم... باید برم... نمی تونم یک روزی خبر ازدواجتو بشنوم... نمی تونم بیام مراسم عروسیتو تو رو کنار یکی دیگه ببینم... ببینم زنی که قرار بود تو رویاهام با لباس سفید کنار من ایستاده باشه و به من بله بگه و من حلقه دستش کنم کنار یکی دیگه است و به یک غریبه بله میگه... حتی نمی خواهم بهم بگی... حتی اگه یک روز عاشق یکی دیگه شدی...

- چی میگی؟... محاله... پویا محاله...

- ولی مطمئنم یک روز ازدواج می کنی... منم نمی تونم بعد تو کسی دیگه را دوست داشته باشم ولی شاید روزی مجبور بشم ازدواج کنم...شاید خودخواهی باشه ولی نمی خواهم اون روز هم تو بیایی... نمی خواهم وقتی یک زن دیگه با امید بهم بله میگه همش تو جلوی چشم هام باشی... آرزو خیلی سخته... خیلی...

- می دونم... می دونم... برای منم خیلی سخته...

- ولی باید برم...

بعد دست برد زیر چانه ظریف آرزو و صورتش را بالا گرفت. چشم هایش حتی وقتی قرمز و اشک آلود هم بودند، زیبا به نظر می رسیدند.

- آرزو می خوام بدونی دوستت دارم و همیشه دوستت خواهم داشت...

- منم تا ابد دوستت دارم...

- می خواهم بدونی حتی اگه گناه هم باشه این محبت و عشقم هیچ وقت خواهر و برادری نیست... هیچ وقت...

اشک باز به چشم های آرزو هجوم آورد و نتوانست چیزی در جواب پویا بگوید.

پویا با دستپاچگی خم شد و خیلی سریع گونه آرزو را بوسید.

و بعد با سرعت، بدون گفتن کلمه دیگری از آرزو جدا شد و رفت.

و آرزو در آن جاده پوشیده از برگ های زرد و سرخ پاییزی، تا جایی که می توانست ایستاد و دور شدن مرد محبوبش را نظاره کرد.

پایان.

 

پیوست 1: خوب این داستان می تونست بازم ادامه داشته باشه. نه بابا نمی خواستم هنریش کنم و کلیشه ای و بعد بچه هاشون عاشق هم بشند! مسخره است... ولی دیگه ادامه ندادم چون دلم برای روال همیشگی وبلاگم تنگولیده بود.

پیوست 2: اون وبم به روزه!!!! درباره ریمل!!!!!

پیوست 3: اگه خدا بخواد، ان شاا... داریم چهارشنبه عصر میریم اصفهان. دلمون خیلی خیلی تنگ شده بود. این تعطیلات خیلی ها فکر کنم برند مرخصی و تفریح و فکر کنم خیلی از وبلاگ ها برند مرخصی! یکیش هم وبلاگ ما!

پیوست 4: هان کی گفته پیوست های من همش شده آه و ناله؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟

پیوست 5: در راستای همت عالیم تصمیم گرفتم دیروز صبح تنهایی خودم برم یک پاساژ نزدیک خونه مون! وقتی رسیدم دیدم بسته است! سئوال کردم یک نیم ساعت بعدش باز می کردند! منم تو سرما نمی تونستم نیم ساعت را تحمل کنم دست از پا درازتر برگشتم خونه!!!!!! ما تنهایی هم نمی تونیم به این آرزومون جامه عمل بپوشونیم!!!

پیوست 6: ای دی اس ال را عشق است!!!!!!!! ای جاااااااااااااااان!

پیوست 7: بترکه چشم حسود! فوت! فوت!!!!! ( این اسفند بود برای ای دی جونم دود کردم کسی چشمش نکنه فردا سکته کنه یک دفعه!!!!!! )

پیوست 8: جان شما حال بازخوانی ندارم 6 صفحه است! خودتون به بزرگی خودتون غلط های املایی را ببخشید!

پیوست 9: دوستتون دارم زیاااااااااد!

پیوست 10: چرا می زنی؟ رفتم دیگه بابا!

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط دیناخانومی نظرات ()

عشق و تقدیر-قسمت هفتم

سلام

اول بگم اون وبلاگم به روزه! یک پست مفصل و بزرگ گذاشتم!!!!

 

آرزو واقعا نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. کمی از نگرانی هایش بعد از این که فهمید مادرش واقعا مادر خودش است، کاسته شده بود ولی سنگینی دانستن داشتن پدری که هیچ چیزش مایه افتخار نبود، دلش را آزار می داد. این که پدری که تا به این روز برایش بهترین پدر دنیا بود و از هیچ کاری برای شادی و رفاهش دریغ نکرده بود، پدر واقعی خودش نیست. اصلا نمی دانست چه حسی می تواند نسبت به این مرد از این به بعد داشته باشد. نسبت به مردی که همیشه فکر می کرد بهترین پدر دنیاست. یعنی آرمان از مادر و پدرش بود؟ خوش به حالش که چنین گذشته مبهمی نداشت.

نگاهی به مادر پویا انداخت. ساکت نشسته بود و لبخند ملایمی می زد. نگاهش را امتداد داد تا به پویا رسید. پسری که قلبش را تسخیر کرده بود و غرورش را فقط به خاطر او زیر پا گذاشته بود. پسری که آمده بود تا در کنار او فردایش را بسازد. برایش مهم بود بداند عکس العمل او در برابر دانستن گذشته اش چیست. نگاهشان با هم متقاطع شد. چشم های ساده اش گرم گرم بود. همراه با یک دنیا درک و همدردی. موجی که از چشم های پویا شروع می شد و به چشم های او خاتمه می یافت حسی از اطمینان و هرم عشق را برایش به ارمغان آورد. نگاه های مصمم پویا می گفت برایش هم نیست پدرش چه کسی باشد.

وقتی از نگاه های پویا سیراب شد سربرگرداند و به مادر چشم دوخت.

- خوب چه شد که از ... از... پدرم طلاق گرفتید؟

چه قدر به کار بردن کلمه پدر برای مردی که نمی شناختش سخت بود.

مادر با خستگی به پشتی مبل تکیه داد.

- خوب من مصمم شده بودم مادر بشم. دو سال از ازدواج ما گذشته بود ولی هیچ بندی نبود که ما را به هم محکم کند. نمی دونم شاید تنهایی و عدم علاقه شدید موچهر باعث شده بود تا اندازه ای خودخواه شوم و چشم هایم را به روی خیلی از حقایق زندگی ببندم. این که این زندگی واقعا زندگی نیست که بتونم یک موجود بی گناه دیگه را واردش کنم. همون روز، بعد از برگشتنم از خونه رویا موضوع را با منوچهر در میون گذاشتم. قبول نکرد. برخوردش خیلی بد بود ولی من اصرار کردم و اصرار. چند ماه بحث هر شبمون بچه دار شدن بود تا بالاخره منوچهر رضایت داد ولی از همون اول هم گفت بچه مال خودته من حوصله ونگ ونگ بچه ندارم...

مادر آهی کشید و بعد از کمی مکث ادامه داد:

- واقعا نمی دونم هدف منوچهر از ازدواج با من چی بود؟ اون که می خواست ازاد باشه، به تفریحاتش برسه، بچه نمی خواست برای چی زن گرفت؟ من بالاخره باردار شدم و از خوشی تو پوست خودم نمی گنجیدم ولی تهوع ماه های اول بارداری کمی از اشتیاقم کم کرد. گرچه تمام بی حوصلگی ها و حال خرابم را به امید در اغوش کشیدن نوزادم تحمل می کردم ولی به خاطر تهوع زیادم نمی توانستم غذا درست کنم و یا مثل سابق به کارهای خون برسم. منوچهر بهانه گیری می کرد و دل نازک یک زن باردار تنها را می شکست. ماه های بعد دکتر تشخیص داد شرایط جنینم کمی خطرناک است و من از انجام کارهای سخت و تنش زا منع کردم. بالطبع رابطه ام با منوچهر را هم تحت شعاع قرار می داد. زمان حضور منوچهر هی کمتر و کمتر شد تا جایی که گاهی شب ها هم خونه نمیومد. من در تنهایی هام اشک می ریختم و با نوزادم درددل می کردم. تنهایی های طولانی مدتم تنها یک حسن داشت. رویا و پسر کوچکش با خیال راحت بهم سر می زدند و من باز می تونستم قسمتی از غصه هایی که ته دلم مونده بود و نمی تونستم به مادرم و یا خانواده ام بگم را با اون در میون بگذارم. رویا تنها کسم بود تو اون لحظات سخت. روزهای گذشت و گذشت تا اون روز شوم...

قلب آرزو فرو ریخت. چه روز شومی؟ یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟

- یک روز صبح زود تلفن خونه زنگ خورد. یک زن بود. غریبه بود. خیلی سریع بهم گفت مواظب شوهرم باشم. زن های زیادی پاشونو گذاشتند توی زندگی من. جا خوردم. انتظارش را اصلا نداشتم. هرچی اصرار کردم که بگه کی هست و از کجا اینو می دونه چیزی نگفت و گوشی و را قطع کرد. توی دلم آشوبی بود. مدام تو خونه قدم می زدم و فکر می کردم حالا باید چه کنم؟ باور کنم؟ نکنم؟ به روی منوچهر بیارم؟ به خانواده ام چیزی بگم؟ به خانواده اون چی؟ اخر سر تصمیم گرفتم تا مطمئن نشدم چیزی به کسی نگم. درست بود دیگه اون عشق سوزان را نسبت بهش توی دلم نداشتم ولی هرچه که بود شوهرم بود. پدر بچه ام بود. به تنها کسی که تونستم بگم و ازش راهنمایی بگیرم رویا بود. رویا هم پیشنهاد داد زیاد حرف اون زن را جدی نگیرم و تا مطمئن نشدم حرفی نزنم. با رویا نقشه ای کشیدیم که یک روز به بهونه این که می خواهم از صبح تا عصر برم خونه رویا مهمونی از خونه بیام بیرون و تعقیبش کنیم. رویا ماشین داشت. اون روز پسرش را گذاشت خونه مادرش و با ماشین آمد دنبالم و بعد جایی کمین گرفتیم تا بتونیم ببینیمش که کی از خونه بیرون میره و کجا میره. نیم ساعت بعد از رفتن من آمد بیرون. خیلی به خودش رسیده بود. ته دلم غصه ام شد که مرد من یک بار به خاطر من این جوری به خودش نمی رسه. دنبالش رفتیم طوری که متوجه نشد. رفت تا رسید به یک خونه تو یکی از محله های پرت شهر. ما نزدیکی خونه پارک کردیم و اون رفت توش. یک ساعت، 2 ساعت و ... طول کشید تا بیاد بیرون. تمام این مدت من تو دلم آشوب بود. بعد از 3 ساعت امد بیرون و مست مست بود و ... و یک زن جلف با آرایش غلیظ زیر بغلش را گرفته بود و هر دو با صدای بلند و زننده می خندیدند. خراب شد. تمام دنیام خراب شد. دیگه نفهمیدم چی شد ولی اون ها سوار ماشین شدند و باز راه افتادند. من اشک می ریختم و به زمین و زمان و بخت خودم فحش می دادم و رویا تو سکوت رانندگی می کرد و تعقیبش می کرد. برگشتند خونه ما. چه قدر وقیح. کلید چرخوند و با زنه رفت تو. دیگه این خارج از تحملم بود. تصمیم گرفتم برم تو خونه و هرچی از دهنم در میاد بارش کنم ولی رویا مانع می شد. آخر سر من کار خودم را کردم و رفتم تو. خدای من. باورم نمی شد این قدر منوچهر بی چشم و رو باشه. اصلا خجالت نکشید. اصلا معذرت خواهی نکرد. تازه سرم داد زد که به اون چه من باردارم و نمی تونم وظایف زناشوییم را درست انجام بدم؟ اون مرده و دل داره و احتیاجاتی داره و ... تمام دنیام اون روز ویرون شد ولی وقاحت منوچهر دیگه منو سوزوند. از خونه که زدم بیرون سرم گیج می رفت. درد زیادی داشتم و به زحمت تونستم خودم را نگه دارم. قبل از این که بیوفتم رویا را دیدم که هراسون میاد طرفم...

مادر سکوت کرد و بیشتر در مبل فرو رفت. آرزو با دلسوزی نگاهی به مادرش کرد که بیشتر از هر زمانی شکسته و به هم ریخته به نظر می رسید. واقعا حق مادر نبود که این روزها را سپری کرده باشد. دلش برای مادرش می سوخت. دست مادرش را گرفت و محکم فشرد. نمی دانست چه بگوید؟ اصلا نمی توانست هم چیزی بگوید. فقط به ارامی مادرش را در آغوش کشید و زیر لب زمزمه کرد:

- مادر ...

اشک بود که سرازیر شد. چند دقیقه در سکوت پویا و مادرش شاهد گریه و هق هق مادر و دختر بودند. پویا از ته دل می خواست می توانست آرزو در در آغوش بکشد و دلداریش بدهد. می دانست لحظات سختی را سپری می کند و دلش می خواست در این لحظات سخت کنارش باشد و عشقش را نثارش کند.

عاقبت مادر و دختر از آغوش هم  جدا شدند و اشک هایشان را پاک کردند.

- من در ماه هفتم بودم و به خاطر این فشار عصبی درد زایمان سراغم آمد و اگر رویا نبود خدا می دانست چه بلایی سر من و تو می امد! من زایمان کردم و یک دختر کوچولوی نحیف و زیبا به دنیا اوردم. ولی این قدر به هم ریخته بودم که دیگر نمی توانستم به اندازه ای که آرزویش را داشتم کودکم را در آغوش بکشم و ازش لذت ببرم. چیزی نبود که دیگه بشه پنهانش کرد. مادر و پدر که موضوع را فهمیدند من را خیلی سرزنش کردند که چرا زودتر از مشکلاتم براشون نگفتم. تو تمام روزهای بستری شدن من در بیمارستان نه منوچهر و نه خانواده اش سراغی از ما نگرفتند و حتی زنگ هم نزدند. پدر با مادر منوچهر تماس گرفت و اون با وقاحت کار پسرش را توجیه کرد. پدر عصبانی شد و تصمیم گرفت کارهای جدایی ما را سریع تر انجام بدهد. پدر من را از دیدن و یا همکلامی با منوچهر و خانواده اش منع کرد. به واسطه نفوذ و اشنایی پدر مراحل طلاق ما به سرعت سپری شد با کمترین حضور من. پدر کاری کرد که منوچهر بیچاره شود و به التماس کردن بیوفتد ولی کار از کار گذشته بود. ما از هم جدا شده بودیم.

مادر مکثی کرد و نفس عمیقی کشید.

- تمام روزهایی که من افسرده و در هم ریخته و داغون بودم این رویا بود که در کنارم بود و به  من دلداری می داد. این قدر در خودم بودم که اصلا متوجه نمی شدم بچه ام چگونه بزرگ می شود. هنوز 2 ماه از جدایی ما نگذشت که یک سری تلفن های مشکوک شروع شد که بدجوری اعصاب ما را به هم ریخت. از طرفی زن های بی کار فامیل مادریم پشت سرم حرف می زدند و من از شنیدن این حرف ها بیشتر به هم می ریختم. علاوه بر اون منوچهر هم به خاطر انتقام زمزمه هایی برای پس گرفتن حضانت بچه ای که اصلا نمی خواستش، می کرد. پدر تصمیم گرفتم همگی بدون گذاشتن نشونی از خودمون به تهران مهاجرت کنیم. سخت بود ولی پدر پنهانی کارهای انتقالی خودش و خرید خانه و رفتن ما را در خفا انجام داد. در همان زمان پسر پسرعموی پدرم ازم خواستگاری کرد. رضا قبل از ازدواجم هم خواستگارم بود ولی من احمق بارها ردش کردم. رضا مرد زندگی بود. با محبت و متعهد و مسئولیت پذیر. گرچه مثل منوچهر بلد نبود حرف های قشنگ بزند ولی من را خیلی دوست داشت. پدر از این خواستگاری خیلی خوشحال بود ولی گفت تصمیم با خودم است. من علاقه ای به ازدواج مجدد نداشتم ولی به خاطر تمام ازخودگذشتگی های پدر و این که عاقبت به حرفش رسیده بودم، خواستم کاری کنم که دلش را بعد از این همه غمی که بهشان وارد کرده بودم شاد کنم. قبول کردم و ما در یک محضر خیلی ساکت و بدون صدا ازدواج کردیم. پدر موضوع مهاجرت به تهران را به رضا گفت و او هم قبول کرد. ما شبانه و بدون گذاشتن آدرسی از خودمون از این شهر رفتیم و فقط خانواده رضا از این موضوع مطلع بودند و عمه بزرگم.

مهین خانم نگاهی ملتمسانه به رویا خانم کرد.

- رویا منو می بخشی؟ خیلی دلم می خواست به تو بگویم کجا میریم ولی پدر اصرار داشت به هیچ کس نگیم. نمی دونی چه قدر سخت بود. ولی به خاطر پدر مجبور شدم چیزی نگم. وقتی اوضاع بهتر شد و زندگی به روال خودش برگشت سعی کردم بیام و پیدات کنم ولی هم خودت و هم خانواده ات از اون جا رفته بودید. باور کن تمام این ال ها به یادت بودم. منو می بخشی رویا؟

رویا خانم لبخند محبت آمیزی زد.

- خیلی دنبالت گشتم ولی هیچ کس ازت خبری نداشت. منم تمام این سال ها به یادت بودم ولی همیشه آرزو می کردم هرجا هستی به ارامش و خوشبختی رسیده باشی. خوشحالم که متوجه شدم زندگیت خوب و شاد و اروم بوده...

مادر آرزو در حالی که اشک شوق از چشم هایش سرازیر بود دوست قدیمیش را در آغوش کشید.

- تو بهترین دوست منی... تو از خواهر هم به من نزدیک تری... خوشحالم منو بخشیدی...

اشک ها که تمام شد مادر آرزو ادامه داد.

- راستش هم پدر و هم رضا مایل بودند شناسنامه سمیرا را به نام رضا بگیریم... بله اسمت سمیرا بود... خوب تو بچه ظریفی بودی و هفت ماهه هم به دنیا آمده بودی برای همین کسی شک نمی کرد یک سال بزرگتر از سن شناسنامه اییت هستی. پدر به واسطه آشناهایی که در اداره ثبت داشت خیلی راحت این کار را کرد و تاریخ ازدواج و تولد تو را به گونه ای تنظیم کردند که به نظر برسد تو دختر رضا هستی و به احترام رضا که همیشه دوست داشت دختری به نام آرزو داشته باشد اسمت را هم به آرزو تغییر دادیم...

مادر به دخترش کمی نزدیک تر شد.

- دخترم درست است که تو دختر رضا نیستی ولی رضا همیشه تو را به چشم دخترت دید و امیدوارم از این پس هم او را به چشم پدرت ببینی و هیچ وقت کاری نکنی که احساس کند دیگر حس سابق را نسبت بهش نداری... رضا توی تمام این سال ها حتی یک روز هم فرقی بین تو و آرمان که بچه خودش بود قائل نشد و چه بسا تو را بیشتر هم دوست داشت... امیدوارم اینو درک کنی...

آرزو بی صدا اشک می ریخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.

وقتی داستان زندگی مهین خانم به اتمام رسید، سکوت سنگینی حکم فرما شد. هیچ کس نمی دانست باید در ادامه چه بگوید. مادر آرزو و آرزو در سکوت دست یک دیگر را گرفته بودند و بی صدا اشک می ریختند و پویا و مادرش در سکوت مادر و دختر را نظاره می کردند. پویا از سنگینی جو احساس ناراحتی می کرد. ولی به احترام حس و حال آرزو و مادرش چیزی نمی گفت. یک ربع در سکوت گذشت تا بالاخره پویا تصمیم گرفت سکوت را بشکند. نمی دانست جا داشت کمی شوخی کند یا نه؟ ولی حال و هوای جمع چهارنفریشان بد جوری آزارش می داد.

به شوخی گفت:

- خوب حالا که تکلیف گذشته را معلوم کردیم بعد نیست تکلیف آینده را هم مشخص کنیم.

آرزو و مادرش با تعجب نگاهش کردند.

- ایییم مهین خانم شما که قبلا ما را به دامادی قبول داشتید. الان چی؟ قبول دارید؟

مادرپویا با اخم نگاه سرزنش آمیزی به پویا کرد ولی مادر آرزو لبخند سردی زد. پویا احساس کرد حرف خوبی نزده است. سر به زیر انداخت ولی صدایی که از حنجره مادرش خارج شد ارامش نسبی جمع را از بین برد.

- ولی پویا این همه ماجرا نیست. هنوز یک چیز ناگفته باقی مونده...

...

پیوست: شرمنده من کلی تو وورد نوشته بودم یک دفعه نمی دونم چی شد پرید و هر کاری کردم برنگشت! اینه که دوباره همه نوشته هایی که پرید را تا جایی که تو ذهنم بود نوشتم و این قدر خسته شدم که فرصت بازخوانی ندارم و اگه اشکالی داره به بزرگی خودتون ببخشید!

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط دیناخانومی نظرات ()

عشق و تقدیر- قسمت ششم

سلام

آرزو احساس غیرقابل توصیفی داشت. یک ساعت قبل وقتی با ذوق و شوق وارد این هتل شد هیچ فکر نمی کرد چیزی که در انتظارش هست این باشد. انتظار هر چیزی را داشت. مخالفت مادرش یا مادر پویا. شاید رفتار سردشان و یا حرفی که منجر به ناراحتی شود و راه را برایشان سخت تر کند ولی هیچ فکر نمی کرد این قرار تا این حد زندگیش را دگرگون کند.

قلبش به شدت می زد. در وجودش رخوت عجیبی حس می کرد. کف دستش عرق سردی کرده بود و چشمانش غیر از لب های مادرش جایی را نمی دید. به سان هر انسان دیگری در موقعیت های غیر منتظره تا انتهای افکار تیره را رفت. نکند مادرش بگوید او را از پرورشگاه آورده اند؟ نکند بگوید او از یک پدر و مادر دیگری است که دل آن ها به حالش سوخته و به فرزندی قبولش کردند؟ اگر این گونه باشد چه سرنوشتی در انتظارش است؟ اگر آرمان بفهمد او خواهرش نیست چه عکس العملی نشان می دهد؟ باز هم دوستش دارد؟! بعد از آن باید چه طور با پدر و مادرش برخورد کند؟ و ...

مادرش همچنان سکوت کرده بود و به دخترش نگاه می کرد. آرزو نمی توانست جنس نگاه مادرش را تشخیص دهد. چه چیز را در چهره او جستجو می کرد؟ گذشته را؟ این که از کجا بگوید؟ چه چیز را بگوید؟ یا چگونه بگوید؟

بالاخره مادر سکوتی را که به نظر آرزو دردناک ترین و زجرآورترین سکوت دنیا بود را شکست.

- عزیزم واقعا نمی دونم از کجا باید شروع کنم؟ نمی دونم طاقت شنیدنش را داری یا نه؟ و آیا همین جا بهت بگم و یا صبر کنم بعدا بگم؟

آرزو احساس کرد تمام بدنش در ترس و اضطرابی غیرقابل تحمل می لرزد. نه بیشتر از این نمی توانست در تردید و دودلی دست و پا بزند. نمی توانست بیشتر از این حس دردناک و کشنده ماندن در خلا را تحمل کند. شاید اگر ساعتی بیشتر طول می کشید قلبش از حرکت می ایستاد.

برایش مهم نبود جلوی پویا و مادرش پرده از این راز برداشته شود. چون شاید پویا هم مثل خودش بی خبر از همه جا بر سر این قرار حاضر شده بود ولی مطمئن بود مادر پویا هم به اندازه مادرش از این که او کیست با خبر است.

- نه برام مهم نیست. همین الان بگو...

آرزو باور نمی کرد این صدای خفه که گویی از دوردست ها به گوشش می رسید از حنجره خودش خارج شده باشد.

مادر کمی به آرزو نزدیک تر شد و دست دخترش را بیشتر در دستانش فشرد.

- خوب پس بگذار از اول اول بگم...

سپس سر به زیر انداخت و آهی کشید.

- آه! خوب همون طور که خودت می دونی من اصالتا مال همین جا هستم و همین جا هم به دنیا آمدم ولی بهت گفتم که قبل از به دنیا آمدنت رفتیم تهران که خوب درست نبود.

آرزو با شک نگاهی به مادرش انداخت.

- من و رویا از کودکی با هم دوست بودیم. یعنی در واقع همسایه و همبازی بودیم و بعد همکلاسی شدیم. خیلی به هم نزدیک بودیم، مثل دو تا خواهر. گرچه رویا خواهر داشت ولی با من راحت تر بود و منی که خواهر هم نداشتم وجودش برام غنیمت بود. ما با هم بزرگ شدیم و دبستان و بعد دبیرستان را با هم تموم کردیم. هر دو با هم قرار گذاشتیم با هم درس بخونیم و تو کنکور شرکت کنیم و سعی کنیم یک دانشگاه قبول بشیم که باز هم با هم باشیم. ولی خوب دست سرنوشت زندگی دیگه ای را برامون رقم زد...

مادر آرزو نگاهی حاکی از صمیمیت به دوست روزگار کودکیش انداخت و مادر پویا با لبخندی نگاهش را جواب داد.

- به خاطر موقعیت شغلی بابا من از 16 سالگی خواستگارهای فراوانی داشتم. بابا هم پولدار بود و هم به خاطر شغلش قدرت زیادی داشت و من تک دختر ان خانواده بودم. خیلی از خانواده ها آرزوی وصلت با چنین خانواده ای را داشتند و من تنها گزینه این وصلت بودم. ولی بابا همیشه می گفت باید درسم را بخوانم. بابا اصلا اعتقاد به زود شوهر کردن دخترها نداشت و همیشه برای تک دخترش آینده روشن و موفقیت آمیزی را متصور می شد. ولی در روزهایی که من و رویا برای کنکور درس می خواندیم من با پسری آشنا شدم که با چرب زبانی و ابراز عشق دیوانه وارش من را شیفته خودش کرد.

آرزو یک لحظه احساس کرد مادرش از یادآوری این قسمت از خاطراتش احساس درد و خجالت می کند. دوست نداشت مادرش این حس را تجربه کند ولی عطشش برای دانستن گذشته اش مانع از ابراز هرگونه همدردی و یا حرفی شد.

- آه! چه قدر من بچه بودم! نمی خواهم با گفتن این که پدرم چه قدر مخالف کرد و چه خط و نشان هایی برایم کشید وقت تلف کنم. یادآوری آن روزها برای خودم هم سخت است. ولی همین قدر که پدر با منوچهر مخالفت شدید کرد. البته دلایلش کاملا منطقی درست بود ولی دل عاشق من نمی فهمید. من احمق فکر می کردم پدرم با منوچهر خصومت شخصی دارد ولی پدر پخته تر از این حرف ها بود. من را خیلی دوست داشت و نمی خواست پشیمانی و بدبختی من را ببیند. پدر حق داشت... منوچهر و خانواده اش با ما از زمین تا آسمان فرق داشتند. شغل پدر منوچهر اصلا معلوم نبود که چی هست؟ مادرش را نمی شد با مادر من مقایسه کرد. یک سبک سر جلف. رفتارش حتی تو ذوق من هم می زد ولی من ساده فکر می کردم مهم خود منوچهر است و بس. من با مادرش چه کار دارم؟ راستش حالا که به گذشته نگاه می کنم منوچهر غیر از حرف کاری برای به دست اوردن من نکرد. تمام التماس ها و دعواها و تهدیدها و قهرها و تحت فشار قراردادن ها برای راضی کردن پدرم فقط و فقط از جانب من ساده دل بود. و منوچهر هیچ همراهی نمی کرد... عاقبت پدر رضایت داد و ما ازدواج کردیم. من این قدر از رسیدن به مرد رویاهایم خوشحال و سرمست بودم که ندیدم خانواده منوچهر و خودش برایم هیچ کاری نکردند و اگر مراسم آبرومندی داشتم فقط و فقط به خاطر پدرم بود. من دیدم پدرم چه طور یک شبه به اندازه 20 سال شکسته و پیر شد ولی این قدر در آرزوها و خوشی های خودم غرق بودم که ناراحتی پدرم را نمی دیدم. موقع خداحافظی پدرم با اشک بهم گفت امیدوارم شاهد روزی نباشم که تو پشیمان و شکست خورده و نادم به این خونه برگردی...

اشکی بی صدا از چشمان داغ مهین خانم جدا شد و روی گونه اش غلتید و سپس روی دست آرزو که در دستان مادرش بود، چکید. آرزو در سکوت به قطره اشک درخشان روی دستش خیره شد.

- متاسفانه پدر حق داشت و من خیلی زود به حرفش رسیدم. دوران خوشی من 2 ماه بیشتر طول نکشید و منوچهر خیلی سریع رنگ عوض کرد. من  همیشه تو خونه تنها بودم و منوچهر دیر وقت به خونه برمی گشت. هر وقت اعتراض می کردم و می پرسیدم کجایی به تندی جوابم را می داد. من حتی نمی دونستم منوچهر چه می کند و شغلش چیست؟ بعضی شب ها وقتی به خونه برمی گشت دهنش بدجوری بوی الکل می داد. من می شکستم و در خودم می ریختم و جرات نداشتم به خانواده ام چیزی بگویم. اقرار به این که پدرم حق داشت و من اشتباه کردم ان هم به این زودی خیلی خیلی سخت بود. همیشه جلوی ان ها وانمود می کردم خوشبخت ترین زن روی زمینم. گرچه متوجه می شدم پدرم باور نمی کند. تنهایی بدجوری ازارم می داد. منوچهر نه می گذاشت درسم را ادامه بدهم و نه اجازه می داد با دوستانم رفت و آمد کنم. حتی با رویای عزیزم. به گونه ای من زندانیش بودم... یک سال از ازدواج ما گذشت و من همچنان در تنهایی خودم بودم. خبردار شدم رویا ازدواج کرده و حامله است. گرچه سخت بود ولی هر طوری بود از حال هم باخبر می شدیم. بچه اش که به دنیا آمد آن قدر پافشاری کردم که منوچهر قبول کرد به دیدن رویا و پسرش بروم. دیدن دوباره رویا انگار من را به زندگی برگرداند. دیدن شادیش، خانواده و زندگی راحتش، شوهرش که مدام دور و برش می چرخید و پسر زیبا و ملوسش که مثل فرشته ها خوابیده بود. وقتی نوزادش را بغل کردم یک چیزی ته دلم فرو ریخت. احساس کردم واقعا از ته دل نیاز دارم کسی از جنس خودم داشته باشم تا بهش عشق بورزم. تا تو تنهایی هام شریکم باشه. کسی که بهم نیاز داشته باشه و وجودم را بدون منت بخواد. راستش علاوه بر این نیاز و حس مادری که بدجوری به جونم افتاده بود، فکر می کردم وجود بچه می تونه منوچهر را به زندگی و من بیشتر علاقه مند کنه و دلیلی باشه تا از دیرآمدن هاش جلوگیری کنه...

مادر آرزو به این جای داستان که رسید سر بالا اورد و دست زیر چانه ظریف دخترش برد و در چشم های زیبایش خیره شد. چه قدر این دختر را دوست داشت.

لبخندی زد و گفت:

- و این طوری شد که من تصمیم گرفتم بچه دار بشم و تو را باردار شدم عزیز دلم...

آرزو با ناباوری چشم به چشمان مادرش که اشک و عشق در ان موج می زد انداخت و زیر لب گفت:

- پس من بچه شما هستم؟!

مادر لبخندی زد و به نشانه تایید سرش را تکان داد.

...

پیوست: راستش می خواستم بیشتر بنویسم ولی دیروز که طبق معمول خم شدم تا ریخت و پاش های پسرک را بردارم کمی زیادی خودم را کشیدم و عضله های پشتم گرفت. الان بهترم ولی هنوز درد دارم!

پیوست 2: من هنوز به آرزوم نرسیدم! نه تنها! نه با دوستی و نه حتی با جناب همسر!!!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط دیناخانومی نظرات ()