یاد ایام...

سلام

راستش یک مدتیه وقتی بیکار میشم و حال کار خونه را ندارم و بعدش هم تو لیست گوگولی ریدرم هم دوستی به روز نکرده میرم سراغ آرشیو وبلاگ دوستانی که از طرز نوشتنشون خوشم میاد و اون قسمت هایی که مال قبل از آشنایی من با وبلاگشون بوده را می خونم! خوب دیروز  گفتم بگذار یک سر هم به آرشیو خودم بزنم! به یاد ایام قدیم!

چند ماه را به طور تصادفی انتخاب کردم و خوندم! به آرشیو مرداد 88 که رسیدم و پست  شبی با آب و آتش، دیدم خدایا عجب چیزی نوشتم ها!

یعنی تو این پست خودمم! دینای عر.یان! با تمام خواسته ها و آرزوهاش! با تمام نقطه ضعف ها و نقاط قوتش! با تمام احساسش! با تمام چیزی که هست و چیزی که می خواد باشه! تمام رویاهاش! تمام ایده آل هاش! تمام دل نگرانی هاش! تمام دلتنگی هاش و ...

و اگه کسی زیرک باشه از تک تک کلمات این پست می تونه این چیزها را پیدا کنه!

بعد فکر کردم من چه قدر با دینای سال پیش فرق کردم؟! چه قدر احساساتم عوض شده؟! چه قدر تو طرز فکرم تغییر ایجاد شده؟! من چه قدر از اون دینای سال 88 فاصله گرفتم؟! بهتر شدم؟! بدتر شدم؟!

یک چیزهایی هنوز همونه و یک چیزهایی نه!

می تونید بگید چی تو دینا تغییر کرده؟!

 

پیوست 1: یکی از سرگرمی های مورد علاقه من و پسرک تو راه برگشت از کلاس خرد کردن برگ های خشک زیر پامون و گوش کردن به صدای خش خش برگ هاست! بعد هر کی ما دوتا ببینه میگه یحتمل این ها خل شدند!!!! فکر کن یک دفعه از این طرف پیاده رو یک قدم بزرگ بر می دارم اون طرف بعد دوتا کوچیک بعد جفت پا می پرم رو یک کپه برگ بعد بعضی وقت ها با پسرک هم مسابقه می گذاریم دیگه وسط دست و پای هم میریم! درست مثل این بازی هایی هست که یک پارچه با دایره های رنگی هست و بعد مجبوری به دست و پاهات قوس بدی یا خودت را بکشی که به فلان دایره رنگی برسی و نوک دستت را بگذاری روش ( اسم بازیش یادم نیست اگه بلدید بگید بگذارم! ) دقیق همون جوری! می خندیم! کیف می کنیم و برای من یکی مهم نیست هر کی از کنارم رد میشه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم بیاندازه! مهم اینه ما کلی از این بازی لذت می بریم!

پیوست 2: یکی بگه این پرشین چش شده؟! یعنی مشکلش چیه هی مدام میره تو کما و برمی گرده؟!

پیوست 3: دیشب آخر وقت داشتم روزنامه همشهری را می خوندم! مصاحبه اش با زارعیان و گنجعلی و اسدی سه دانش آوزی که به اسم گروه اسپادانا در مسابقات رباتیک 2010 دانش آموزی مقام اول را کسب کرده بودند، برام یک جورایی جالب بود! یک حقایق تلخ و یک روزنه های امید!!!

 

/ 21 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد حاجی زاده

سلام به روز شده ام خوشحال میشم به من سر بزنید بدرود تا درودی دیگر

ماری

این همون غلیان کودک درون شما می باشد [لبخند]

اتی

من فکر میکنم یه خورده از احساسساتی بودنت فاصله گرفتی....شایدم تاثیره سنه مادر[چشمک]

صدف

چقدر لذت بردم از اون مطلبت خیلی خوشم اومد خیلی مثل من فکر میکنی حسرتهات و فکرات چه پیتزای خوشمزه ای درست کرده بودی

مامان الیانا

سلامعزیزم منظورم کلا مردها بود حالااونجا یه لحظه ذهنم رفت به مردای دور وبر ودیگه این موضوع قدیم وجدید نداشته بید [خجالت] راه رفتن روی برگهای خشک والبته پاییزی لذتی دارد وشنیدن صدای خش خش به من احساس غرور میدهد [قلب]

نهال

[قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل] [قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل] [قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل] [قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل] [قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل] [قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل][قلب][گل]

فرزانه

پس تو هم سرگرمی ات مثل منه!! منم از هر وبی که خوشم بیاد شروع می کنم به ترتیب آرشیو خوندن![مغرور]

سينا

گاه اونقدر تغییر میکنیم که گذشته خودمونم را نمیشناسیم